شاه و بانو

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 بهمن 1390 توسط بانو

همه ی آدم ها یه امضای شخصی دارند.راستی!امضای شخصی تو و آدم های زندگیت چیه؟امضای شخصی وکیل اینه که بیدارترین وجدان متعلق به اونه.

امضای شخصی ورزشکار تلاش پشتکار امیدواری و روحیه ی مثبت اونه

البته این امضا مختص آدما نیست...

امضای شخصی روستا عطر سادگی صفا و طراوتشه!

امضای شخصی مسافر قلب 40 تیکشه که هر جا میره هر تیکه یه خاطره است که تکه ای از قلبشو با مردم اشتراک گذاشته.

امضای منتظر چشای نمناکس به دره .کاشکی اشکش خشک نشه که چشاش همیشه به گرمای اشکو امیدش گرم باشن

امضای عاشق صداشه.صدایی که وقتی به معشوقش میرسه میلرزه.چر میشه از عطر با اون بودن

امضای شخصی تو...

تو بگو؟

 

طه




نوشته شده در تاريخ شنبه 8 بهمن 1390 توسط شاه

دو برادر در کنار هم در مزرعه ای زندگی میکردند یکی از آن ها ازدواج کرده بود و صاحب چند فرزند شده بود.

اما دیگری همچنان مجرد بود.در پایان روز سهم مزرعه بین دو بادر مساوی تقسیم میشد.روزی برادر مجرد با خود اندیشید تقسیم سهم مزرعه آن هم برابر عادلانه نیست برادر من تنها نیست اون زن و فرزند دارد.شب ها از سهم خود به انبار برادر میبرد.


برادر دیگر با خود می اندیشید که  نصف کردن سود مزرعه عادلانه نیست .من که تنها نیستم.خانه و کاشانه ای دارم.همراه وهم صحبت دارم اما او هیچ کسی را نداردو باید به فکر آینده و پس انداز باشد.برای همین شب ها از سهم خود به انبار برادرش می برد.

سال ها گذشت و هیچ یک از دو برادر انبار پری از گندم نداشتند و متعجب از وضع انبارها.ناگهان یک شب دو برادر در تاریکی شب و سبدی در دست با هم برخورد کردند.سبدها از دست هر دو به زمین افتاد وبدون هیچ حرفی یکدیگر را به آغوش کشیدند

 طه




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 بهمن 1390 توسط شاه

 

یادم میاد وقتی بچه بودم مادرم از من پرسید پسرم میدونی مهم ترین عضو بدن چیه؟

من تو بچگی به شنیدن اهمیت میدادم پس پاسخ دادم گوش هام.مادرم در پاسخ گفت:خیلی ها کرند اما زندگی میکنند.



نوجوان که شدم و به کسب تجربه و بودن با بزرگتر هایم زیاد فکر میکردم مادرم باز این سوال را پرسید.پسرم آیا به پاسخ رسیده ای؟

من که به دیدن و تجربه فکر میکردم پاسخ دادم چشمانم.او گفت خیلی ها نابینایند اما باز هم با نشاط زندگی میکنند.


عدم موفقیت من در پاسخ ها همچنان ادامه داشت و مادرم هر بار از پیشرفت من میگفت.

در جوانی بودم که پدر بزرگم را از دست دادم.یادم می آید پدرم آنروز برای دومین بار گریه کرد.مادرم از من پرسید پسرم آیا به جواب رسیدی؟از مادرم تعجب کردم که چرا این زمان را برای پرسیدن انتخاب کرده.فکر میکردم این یک بازی بین من و اوست.

او حیرت را در چهره ی من باز خواند و گفت مهم ترین عضو بدن شانه هایت است.متعجب پرسیدم چون سرم را روی بدنم نگه میدارد؟پاسخ داد:نه .شانه هایت مهم است چون وقت غم و غصه سر دوست یا عزیزی را بر خود نگه میدارد.

من متکبر نبودم اما از آن روز متوجه شدم همدردی با دیگران از همه چیز مهم تر است.

طه




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 بهمن 1390 توسط شاه

 

امروز خانم مسنی وارد خانه ی سالمندان شد.

بسیار خوشبو با لباس و موهای آراسته و چشمانی که از شدت ضعف تقریبا نابینا بود.شوهر این خانم به تازگی فوت کرده بود بنابراین او آمدن به خانه ی سالمندان را ضروری میدید.

پس از اینکه مدت ها در دفترخانه ی سالمندان منتظر ماند وقتی به او گفتند اتاقش حاضر است با لبخند از جایش برخاست.

همچنان که با کمک واکر به سمت آسانسور میرفت من به عنوان پرستار خانه ی سالمندان به توصیف اتاق کوچکش می پرداختم...

اما قبل از اینکه صحبتم تمام شود او مشتاقانه همچون کودکی 8 ساله که اسباب بازی جدیدی  به او هدیه داده اند به من گفت:"من  اتاقم را دوست دارم"

به او گفتم خانم سعادت ! شما که هنوز اتاقتان را ندیده اید.فقط چند لحظه دیگر صبر کنید.او پاسخ داد:"جوابی که به شما میدهم هیچ ربطی به دیدن یا ندیدن اتاق ندارد.خوشبختی آن است که فراتر و پیش از زمان آن را مشخص کنی.این که اتاقم را دوست دارم یا نع ربطی به ترتیب چیدن وسایلش ندارد.بلکه کاملا به این بستگی دارد که من چگونه برای ذهنم برنامه میریزم.

همین الان تصمیم گرفتم اتاقم را دوست بدارم این همان تصمیمی است که هر روز صبح موقع برخاستن از خواب میگیرم.من میتونم هر روز صبح در رخت خواب بمانم و اعضای دردمندم را بشمارم یا اینکه از خواب بلند شم و به شکر اعضای سالمم شاد باشم و خدا را شکر کنم.هر روز هدیه ای از طرف خداوند است و من تا زمانی که زنده ام به روز جدید می اندیشم

طه




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 بهمن 1390 توسط شاه
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلايدر

دانلود آهنگ